۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

من افسرده!

دو پست قبلیم را که خوندم دیدم که چه شرایط روحی سختی داشتم، شرایطی که هنوز هم ادامه داره و من زیر نظر روانپزشک قرصهای افسردگی می خورم.
دیروز که نیمه شعبون بود و نخوردم مجدداً به فکر بدبختی هام افتادم و حسابی دپ زدم، خدایا به برس به داد دل ما.

آقای آفیسر لطفا خودتان را معرفی کنید؟

قضیه از این جا شروع شد که خانوم خاچاطوریان که معرف تمام دوستان مهاجر به استرالیا هست برای تحقیق به منابع انسانی شرکت میشولک زنگ زده بود و ما یعنی بدین سان از کیس آفیسر دار شدن بعد از 67 روز با خبر شدیم.
یه سری به سایت مربوطه زدم و یه اینکوئری، دیدم همه مدارک received  شده اند به غیر از آیلتس همسر!
با وکیل تماس گرفتم، گفتند به ما ایمیل می زنه ولی هنوز بعد از گذشت یک هفته که خبری نیست، که در این زمان کیس آفیسر دار شدن در زمان خودمون نه خیلی دیر هست و نه زود.
و من هر روز به این نیت که خبری ازش بشه ایملم را چک می کنم اما خبری نیست که نیست.

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

روزگار


همکارمان خانم "ر" دانشجوی فوق لیسانس مکانیک است دارد کار می کند، ماشالله صدای خنده اش قطع نمی شود،پایه همه تفریحات و گشتها و مهمانیهای دوستانه است، خیلی متین و خوش یرخورد است، اون که اسم زیبای کردی دارد به خونگرمی مردم همان منطقه است، که حالا در تهران مجردی با برادرش و به دور از خانواده دارد زندگی می کند. صدای قهقه‌اش در رستوران شرکت از گوشه و کنار قابل شنیدن است و این یعنی او که حسابی شاد است، شاد و راضی از زندگی.
آقای "د" فوق لیسانس مکانیک ، مجرد با خانواده خود در سعادت آباد زندگی می کند بسیار شاد و سرحال، رفت سوئیس برای ارائه کنفرانس، 10 روز اروپا را گشت، نوش جانش، اون هم صدای خنده و تعاریفش قطع نمی شود می گوید و می خندد، و می گوید تا دیگران بخندند. خوشا به حالش همه چیزش سرجایش است، ماشین که دارد، خونه هم همان منطق خریده، خش تیپ و شیک پوش می گردد، توی دخترها خیلی طرفدار دارد،  این هم نوش جانش.
-----------------
یاد 5 سال پیش دوران شیرین نامزدی ام میافتم چقدر شاد بودیم، همسرم خیلی خوشحال بود، فکر می کرد بهترین همسردنیا را پیدا کرده نمی دونست داره توی چاه ویل میافته، چقدر بلند بلند قهقه می زد، چقدر شاد بود.
یاد مسافرتهای دوران مجردی افتادم، یاد شمال، دوبی، قله سبلان، اشترانکوه و دریاچه گهر!
نمی دونستم زندگی اینقدر سخت است، زیر بار مسوولیت رفتن اینقدر سخت است، روزگار تو با ما چه کردی! یعنی زندگی من توی 33 سالگی باید این همه گرفتاری و سختی داشته باشه و تا آخر عمر هم ادامه داشته باشه.
کاش به اون زمان بر می گشتم که بزرگترین غم زندگی ام شکستن نوک مدادم بود.

به اون دو نفر فکر میکنم یعنی اونها اگه یه روزی ازدواج کنند مثل ما می شوند!

روانپزشک


روانپزشک بعد از گوش دادن به حرفهای من:
شما علائم افسردگی شدید را داری!
من: (ته دلم پوزخند می زنم، خودم اینو قبل از اینکه شما بگید می دانستم) باید چکار کنم؟
دکتر: با دارو سخت افزاری درستش می کنیم
من: این مشکلات هم هست: اولی ... دومی... سومی....
دکتر: زندگی همینه، همه زندگی ها همینجوریه، شما به خاطر افسردگی زود رنج شده اید!
دست بر روی نسخه می برد و دارو می نویسد، 2 تا قرص یکی کلونازپام و یک قرص دیگر، دیشب خوردمشان،امروز خوابم میاید، تعادل ندارم، چشمهایم گشاد شده اند، به شدت خمیازه می کشم، می خواهم بخوابم، خوابی ابدی، نمی خواهم توی این دنیا باشم، شاید خودکشی کردم.
به نظرم یه گیلاس ویسکی بهتر از این قرصها عمل می کرد.
دلم می خواد به دنیای بچگی برمی گشتم اون زمان که بزرگترین غم زندگی ام، شکستن نوک مدادم، نوشتن مشقهام و پیدا کردن جورابهام وقتی می خواستم برم مدرسه بود. همه خونواده زیر یک سقف زندگی می کردیم، یادش بخیر بابام مرد همه رویاهام بود، دوست داشتم وقتی بزرگ می شدم مثل بابام باشم، دوست داشتم همسر آینده ام مثل مامانم باشه اما افسوس، حالا که توی تموم اون موقعیتها قرار گرفتم فهمیدم زندگی چقدر سخته، مسوولیت چقدر سخته، خدایا این چه زندگی است که ما داریم!؟