۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

روانپزشک


روانپزشک بعد از گوش دادن به حرفهای من:
شما علائم افسردگی شدید را داری!
من: (ته دلم پوزخند می زنم، خودم اینو قبل از اینکه شما بگید می دانستم) باید چکار کنم؟
دکتر: با دارو سخت افزاری درستش می کنیم
من: این مشکلات هم هست: اولی ... دومی... سومی....
دکتر: زندگی همینه، همه زندگی ها همینجوریه، شما به خاطر افسردگی زود رنج شده اید!
دست بر روی نسخه می برد و دارو می نویسد، 2 تا قرص یکی کلونازپام و یک قرص دیگر، دیشب خوردمشان،امروز خوابم میاید، تعادل ندارم، چشمهایم گشاد شده اند، به شدت خمیازه می کشم، می خواهم بخوابم، خوابی ابدی، نمی خواهم توی این دنیا باشم، شاید خودکشی کردم.
به نظرم یه گیلاس ویسکی بهتر از این قرصها عمل می کرد.
دلم می خواد به دنیای بچگی برمی گشتم اون زمان که بزرگترین غم زندگی ام، شکستن نوک مدادم، نوشتن مشقهام و پیدا کردن جورابهام وقتی می خواستم برم مدرسه بود. همه خونواده زیر یک سقف زندگی می کردیم، یادش بخیر بابام مرد همه رویاهام بود، دوست داشتم وقتی بزرگ می شدم مثل بابام باشم، دوست داشتم همسر آینده ام مثل مامانم باشه اما افسوس، حالا که توی تموم اون موقعیتها قرار گرفتم فهمیدم زندگی چقدر سخته، مسوولیت چقدر سخته، خدایا این چه زندگی است که ما داریم!؟