خلاصه توی سایت علم و صنعت رفتم یه سری مدارک را از توی اونجا استخراج کردم:
برای خودم: تسویه حساب با صندوق رفاه، دانش نامه موقت، سوابق کاری (که مال من کامل بود و هزینه ای نداشت) و 6 تا عکس
برای میشولک: تسویه حساب صندوق، دانش نامه موقت و آها یه مورد دیگه که نه توی سایت گفته بودند و نه جایی خونده بودم، یه نامه ای بود روی دانش نامه لیسانس مبنی بر نحوه تسویه حساب دوره لیسانس که باید اونا با خودم می بردم خب چون خونمون نزدیک علم و صنعته رفتم آوردم و خلاصه دانشنامه و ریز نمرات خودم و میشولک را دوتایی با هم به جریان انداختم.
به گفته خودشون تا 15، 16 روز دیگه هر دوتا حاضر می شوند، نکته جالب که باهاش حال کردم این بود که با اطلاعات نسبتاً کاملی که داشتم مدارکم سریع کامل شد . در عرض 3 ساعت مرخصی پروسه دانش نامه من و همسرجان به جریان افتاد.
علم و صنعت دانشگاه 80 ساله, حس عجیبی منو گرفته بود رفتم دانش نامه ام را از جایی (دقیقاً همان سالن با همان فضا و همان قیافه فقط روی میز کارمندها کامپیوتر سبز شده بود) بگیرم که 14 سال قبل برای ثبت نام رفته بودم و شاید اون موقع هم به امروز فکر می کردم ولی اصلاً تصور امروز را نمی کردم که مدرک خودم و همسرم را همزمان با هم بگیرم!
علم و صنعت سبز سبز بود قافل از اینکه رییس جمهوری از توش بیرون اومده که با رنگ سبز دشمنه، دانشکده عمرانی که توی دانشگاههای ایران تک بود و همه آرزوش را داشتند برای چند سال میزبان کسی بوده که وقتی بهش فکر می کنم نفرت سراسر وجودم را می گیره که همچین آدمایی که جاشون حتی توی دانشگاه هم نیست حالا به کجا ها که نرسیده اند!
یه نکته نمی دونم چرا کارمندهای دانشگاه ها و ادارجاتی که با دانشجوها سر و کار دارند عموماً آدمهای خاص و می شه گفت بد اخلاقی هستند، این خانومه که مسوول پرونده منه باور می کنید وقتی حرف می زنه دهنش حرکت نمی کنه و لبهاش تکون نمی خوره! یه خانوم حدوداً 50 ساله اخمو که با صدای آهسته حرف می زنه اون هم با لبهایی که حرکت نمی کنه، خودتون تجسم کنید چی می شه!!!
اعتراف می کنم که در میان احساسات و غرایز متضاد ناشی که درونم را فرا گرفته بود دلم برای دانشگاه تنگ شده بود دوست داشتم ادامه تحصیل می دادم حداقل فوق را می گرفتم آخه آدم که بش از یکبار عمر نمی کنه می کنه؟!
یادش بخیر اون مدتی که اونجا بودم، چقدر خاطرات تلخ و شیرینی دارم مطمئناً استرس شبهای امتحان، دل پیچه ها، بی خوابی ها، اسهال ها (لعنتی شبهای امتحان اسهال عجیبی گلاب به روتون می گرفتم)و ........تابلوتر از بقیه خاطرات، توی ذهنم قرار دارند، راسیتش این استرس وحشتناک و کوفتی من هنوز که هنوز هم درمان نشده.
اما چقدر زود اون ایام گذشتند و به زودی فصل دیگری در زندگی من رقم خواهد خورد: مهاجرت
