۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

اتاق عمل سب.ز (2)



جلوی چشمم شد شبیه برفک تلویزیونهای سیاه و سفید قدیمی!، احساس کردم توی ابرها هستمو دارم پرواز می کنم خیلی حس خوبی بود، واقعاً اصلاً انتظار همچین پروسه خوشایندی را نداشتم یه وقت به خودم اودم دیدم چند نفری دارند بدن برهنه من را می چرخونند و چند لحظه بعد دیدم داره به همکاراش میگه "فیلم wake را دیده ..."، و چند لحظه بعد دیدم به اونها دارم میگم خانوم دستتون درد نکنه محبت شما را هیچوقت فراموش نمی کنم، و چند لحظه بعد دیدم دارم می گم خانوم شما مثل فرشته اید و اون پرستار به اون یکی می گفت "حالا دیگه ما را هم به شکل فرشته می بینه" و من دیگه به خودم اومدم دیدم دکتر اصلی و سایرین دارند روی بدن من کار م کنند و من هیچی نمی فهمم انگار پا ندارم، کمکم احساس کردم تنفس برام مشکله چون قفسه سینه ام و پرده دیافراگمم به سختی داشت بالا و پایین می رفت، البته من اکسیژن به بینی داشتم !
جراح و دکتر اصلی کارش بعد از نیم ساعت تموم شد و ادامه کار را سپرد به بقیه دوستان، حالا اونها خوشیهاشون شروع شد، جراح دستیار (اگه اشتباه نکرده باشم) هم می خواست بره استرالیا ظاهراً همه کارهاش انجام شده بود داشت بلیط می گرفت، پرستارها و پرسنل گپ می زدند و تعریف می کردند یکی هم با موبایلش یه آهنگ زیبای خارجکی گذاشته بود و من هوشیار همه چیز را می دیدم و می شنیدم، راسیتش از روی صفحه مونیتور خاموش یکی از دستگهها حای کردکت دست جراح را هم دید می زدم.
این را هم بگم که یه پرده کشیده بودند روی سینه ام که نتونم ببینم دارند چکار می کنند ولی خوب من تا جایی که شد دید زدم.
عمل به مدت 70 دقیقه طول کشید پس از اون، من را به ریکاوری بردند حدود 6 یا 7 مریض دیگه هم اونجا بودند خیلی هاشون سزارین بودند البته، من اون پیرمردی که اثنی عشر عمل کرده بود را دیدم که چه دردی می کشه و اون خانمی که کنار گوشش غده زده بود را دیدم هم در حال آه و اوه ولی من آروم روی تخت دراز کشیده بودم و به آینده فکر می کردم به استرالیا، به همسرم به زندگی مشترک به پدر شدن و .....وقتی از ریکاوری بیرون اومدم من را با آسانسور مخصوص حمل بیمار به طبقه سوم بردند اونجا مادرم و همسرم منتظرم بودند همسرم فکر می کرد من بیهوشم داد زد ناصصصصصر ولی آقای پرستار گفت خانوم چرا داد می زنی هوشیاره! بیداره! و اونها متعجب شدند که من چطور با اینهمه ترس گفتم بیحسی کمر به پایین بشوم، حالا نوبت تست پاهایم بودم من اصلاً نمی توانستم پاهایم را تکان بدهم از اینرو مادر و همسرم بسیار نگران شدن ولی پرستار به اونها گفت زمان می بره 2 تا 3 ساعت تا کامل به حالت اولیه برگرده و من ساعت 4 عصر بود که می توانستم پاهایم را تکان بدهم البته آن موقع تازه دردهایم شروع شد دردهایی که خیلی هم عمیق و غیر قابل تحمل نبودند!
طبق گفته پرستار از صبح فردای آنروز شروع به پیاده روی کردم و از تخت پایین اومدم و بلافاصله ساعت 8:30 مرخص شدم.
الان که فکرش را می کنم می بینم آن متخصص بیهوشی چه لطفی در حق من کرد من اصلاً نظرم در مورد اتاق عمل و جراحی عوض شد! و امروز که پس از 2 هفته این مطالب را دارم می نویسم تنها سوزشی در نواحی زیر شکمم دارم.
در پایان باید بگم مدیریت بیمارستان واقعاً خوب بود، رفتار پرستارها خیلی عالیه (به غیر از سوپروایزر) پذیرشش وقتی دید من بیمه ای هستم رفتارش عوض نشد، توی اتاق عمل و ریکاوری به مریض یه دید یه موجود بیجان و اینکه حالا یه ذره درد بکشه اشکال نداره نگاه نمی کردند، چقدر مواظب همراه بودند که ملحفه داشته باشه، یه تخت اختصاصی برای همراه داشت، سرویس بهداشتی تمیز داشت و ..... واقعاً از همشون جای تشکر داره
یک نکته اینکه هیچ کدام از موارد بالا در بیمارستان دولتی امام حسین که میشولک 2 سال پیش عمل کرد وجود نداشت، یا حتی در ییمارستان خصوصی آسیا هم که پدر بزرگ بستری بود به این خوبی نبود!
پ.ن.: ببینید چه به روزمان آمده که من دلیر و شجاع بایز سب.ز را اینجوری بنویسم