اون دو شنبه از پیش ما رفت و ما سه شنبه و جهارشنبه رفتیم شهرستان برای تدفین و ترحیم.
توی مسجد چهره هایی را دیدم که سالها بود ندیده بودم و حالا شکسته، پیر، کچل، دست به عصا و یا دلا دلا راه می رفتند عیناً شبیه صحنه ای از فیلم سینما پارادیزو ، اونجا که توتو بعد از 30 سال به زادگاهش بر می گرده و مردم را می بینه که دارند جنازه ...(اسم اون آپاراتچیه یادم نمیاد) را به قبرستون می برند.
بابا مرتضی همیشه به یادتم
